چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:34  توسط مهرداد
|
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:28  توسط مهرداد
|
خواستم بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند. قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است خواستم بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:18  توسط مهرداد
|
يکي ماند و يکي نماند ! اوني که ماند تو بودي و و اوني که بدون تو نمي تونست که بمونه من بودم ! يکي رفت و يکي نرفت ! اوني که رفت تو بودي ! و اوني که بخاطر تو توي قلب هيچکس نرفت من بودم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:4  توسط مهرداد
|
وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال.... خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:57  توسط مهرداد
|
«از... به...» ش بماند...
به چشمهات که آغاز ِ دلسیاهیها ست،
به دستهات که پایان ِ بیپناهیها ست،
دلم خوش است به رویای دلبَری از تو!
نگو که فتح، فقط حسرت سپاهیها ست
به شوق ِ آن که بیفتم به خاک، میجنگم
اسیر ِ تور شدن، سرنوشت ماهیها ست
هزار حادثه در راه پیش ِ رو داریم
هنوز صحبت ما بر سر ِ دو راهیها ست!
برای با تو پریدن دو بال کم دارم
کمر شکستنم از این زیاده خواهیها ست
***
به چشمهای تو ایمان میآورم کمکم
که عشق، بارقهای در دل ِ سیاهیها ست
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:19  توسط مهرداد
|
تــــــــو چشـــــــــم تـــــــو يــــه حســـه اتيــــش بـــه قلــــب مــن زده
خــــــــــــو بـــــــــــــي
اون نگــــــــــــا هتــــــو بــــه هـــر غـــــر يبـــــــه اي نــــــــده
صــــــداقــت
تــــــــــــــــــــــو
مـــــــــــــــــثل مـــــــــوج
چشمـــــــــــــــــا ي تــــــــــو يـــه همــــــــــزبــــون
فقــــــط بــــــراي من بمــــــــــون . مثـــــــل
يــــــــه يــــــــــــار مهـــــــــــــربــــــــــون
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:18  توسط مهرداد
|
زندگی قافیه ی شعر من است
شعر من وصف دلارایی توست
در ازل شاید این
سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی
ور نه .....
اخرین مصرع من
قافیه اش مردن بود
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:14  توسط مهرداد
|
بزرگترین ارزوی من این است ...
که کوچکترین ارزوی تو باشم...
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:14  توسط مهرداد
|
روزهمچون کودکی است که من بزرگش میکنم...
صبح به دنیا می آید
...
به ظهر که می رسد اول جوانی اش است
...
وشب پیر می شود
...
به نیمه ی شب که رسید می میرد
...
صبح فردا روزی دیگر به دنیا می آید
...
روسری اش آبی است با کمی سفید
...
لباسش خاکی است به رنگ خاک
...
شیرش،عمرمن است...از آن می مکد
...
من کم می شوم تا او بزرگ شود
...
کاش در کودکی اش می ماند تا عمر من
اینقدر زود کم نمی شد
...
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:13  توسط مهرداد
|